نویسنده : آمی تیس ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۳/٢٩

و چشم ها را می گشاید رو به تاریکی

مهتاب گردان!

در پی یک قطره ی نوری

کز ماه بر ظلمت سرای هستی اش بارد...

 

 







 

نویسنده : آمی تیس ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

بین چند خفاش و آفتاب پرست نزاع درگرفت خفاش ها پیروز شدند و افتاب پرست را گرفتند، به کاشانه خویش بردند ،آنشب به زندان افکندند. دربامداد بران شدند تااو را باشکنجه تمام بکشند.خفاش ها چون هلاک خود از افتاب می دیدند درباره اونیز چنین پنداشتند و مصلحت در آن دیدند تا اورا دربرابر آفتاب نهند، آفتاب پرست از خدا همین را میخاست. آنان اورا در خانه تاریک و نحس خود به پیش آفتاب نهادند.

حال منصور حلاج نیز چنین بود که گفت:

بکشید مرا که در کشتنم زندگیست ، زندگانیم در مرگ و مرگ زندگانیم می باشد.

( لغت موران. سهروردی)

مپندارید آنان که در راه خدا کشته شده اند مرده اند. بلکه زنده اند و نزد او روزی می خورند و از فضل خدا بر خود شادمانه اند.







 

نویسنده : آمی تیس ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٤

دیگه ازرنگ و رو رفته          حریر قلب شکستم

عمریه چشم انتظارت        رو به آسمون نشستم

تموم ابرای دنیا                 اقتداکردن به چشمام

صدای قلبمو گوش کن:       بی تو من تنهای تنهام

این زمین باهرچی داره       آسمون،بارون،ستاره

تونباشی هیچ کدومش       واسه من معنی نداره

بریده حالا امونم                شده این ورد زبونم

خداجون بیادکه دیگه          خسته از دست زمونم

من نه تنها همه خستن      همه ی دلاشکستن

چراپس برنمی گردی          راه آسمونو بستن؟

به جون هرچی فرشته        هرکی که پاک سرشته

این کویر پرزوحشت            توبیای عین بهشته

     توی این شبای پاییزکه یخی شده دلامون

    طلوع تو ای سپیده این شده تنها دعامون

      نذر پاکی قدمهات همه ی داروندارم

      تاروزیکه تو بیایی من مثه ابربهارم

 

 

 







 

نویسنده : آمی تیس ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۸

 

من عاشقی از کمال تو آموزم

بیت و غزل از جمال تو آموزم

در پرده ی دل خیال تو رقص کند

من رقص هم از خیال تو آموزم

(مولوی)








نویسنده : آمی تیس ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٤

این روزها که می گذرد

شادم

این روز ها که می گذرد

شادم

که می گذرد

این روزها

شادم

که می گذرد...

(قیصر امین پور)








نویسنده : آمی تیس ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۸/٧

آسمانی سربی و بی مهر

تک درختان تنگ خوابی شوم

وزمینش نای  بلع خون ندارد

آنکه نامش بیشتر چون نیستی ماند

بر لب تفتیده اش تنها سکوتی تلخ

 از نگاهی قرن های قرن می بارد...









نویسنده : آمی تیس ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٧/۱۱

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کنند...

پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که کاری به کار عشق ندارم!

(دستور زبان عشق)








نویسنده : آمی تیس ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٦/۱۳

محبوس تا ابد

قفس از جنس استخوان

پرواز آرزو ،و نگاهم به بی کران

فرسنگهاست فاصله از من تا خودم

ره پر ز سنگلاخ و حرامی کمین مرا

من رانده از بهشتم و او رانده از خدا

گندم، فریب، فرود از آسمان، زمین

شیطان به خنده باز که اینست جانشین!

تردید، وهم ، درد

تنها ، غمین و سرد

آید هنوز صدا از سمت آسمان

این کالبد اسیر ،در بند خاک و آب

در بر گرفته روح مقدس چو آفتاب

می پیچد این صدا

هفت آسمان فاصله از او تا خودش

می پیچد این صدا

ره پر ز سنگلاخ و حرامی به انتظار

می پیچد این صدا...