نویسنده : آمی تیس ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٥/٢٠

نظاره می کنم و مرگ پوستین سردش را

به روی خلوت احساس من

می اندازد

و چشم های زمین

خیره بر طلوع درد

به سایه مردی خموش و افتاده

به روی جاده ی سرد

نظاره می کنم و مرگ...

و هو هوی باد که تلخ می خندد

بر این شب محزون

بر نگاه دخترکی که ساده و معصوم

به لای لای گلوله

آرمید در تف خون

سکوت ! سکوت!!!

هنوز می شنوند آسمان و زمین

صدای محکم من را

بلی شهدنا...نا

نه به گوش جان من اینک دگر امیدی نیست

نه آسمان دگر امیدی نیست

ستاره ها برچین

وبعد ازین

تو چشم های خود ز من

برگیر

زمین به وسعت احساس من زخود بشکاف

که بر فراز تو من ایستاده ام

تنها ، نظاره میکنم و مرگ

پوستین سردش را...